سلام سلام بازم سلام
وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود.شرمنده این چند وقت نتونستم بنویسم و بهتون سر بزنم.هر چقدر از دل تنگیم بگم کم گفتم......
نمیدونم از کجا شروع کنم.خیلی اتفاقا افتاده هم خوب هم بد......اول از شهادت امام حسین شروع میکنم البته باید اول تسلیت بگم هر چند دیر شده.....محرم رو کلی عزاداری وبراتون دعا کردم .روز عاشورا و تاسوعا لباس سقایی پوشیدم ولی مامان مرضی زنجیرمو جاگذاشته بود خونه . منم ناراحت شدم دستامو گذاشتم به کمرمو با عصبانیت هرچه تمام تر گفتم:همش زنجیرم یادت میره حالا من با چی حسین حسین کنم؟رفتم مسجد به اقاهه گفتم میشه به من زنجیر بدید اخه مامان مرضی یادش رفته بیاره .اقاهه هم یه زنجیر بهم داد قد خودم ولی مجبور بودم قبول کنم .گفتم قول میدم زود بیارم.......باعلی رفتیم یه عالمه دسته عزاداری دیدیم ولی علی از صدای طبل میترسید همش گریه میکرد.....راستی یادم رفت بگم خاله فاطمه مامان علی براش یه داداشی اورده منم خیلی دوستش دارم همش به مامانم گیر میدم بریم ما هم از مغازه یه نی نی بخریم.......
دو روز مونده بود به رحلت پیامبر که فاطمه و مهدی وعمو احمد و زنمو اومده بودن خونه ی مامانی زنگ زدن که ما هم بریم اونجا شب خونه ی مامانی موندیم از ذوقم خوابم نمیبرد و میدوییدم این ور و اونور و برای خودم بلند اهنگ مهران میخوندم وعمو احمد میگفت:بابا سرمون رفت بس ساعت 2 شب بگیر بخواب اما کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟فردا صبح همگی رفتیم خونه ی عمو احمد اخه فرداش اقاجون(بابا بزرگ مامان مرضی)حلیم داشت مثلا میخواستیم از اونجا صبح زود بریم خونشون .....یه شب خونه ی فاطمینا موندیم همگی رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت جاتون خالی.صبح فاطمه ومهدی بلند شدن برن مدرسه که دیدیم اوهههههه چه خبره یه عالمه برف اومده بود و مدرسه ها تعطیل شد.بعد از صبحونه دسته جمعی رفتیم برف بازی بیچاره مریم جون خیس خیس شده بود اخه تا اونجا که جا داشت بهش برف پرتاب کردم..بعد از ظهرش رفتیم خونه اقاجون منم سر دیگای حلیم براتون دعا کردم......فرداش که اومدیم خونه بعد از یه ذره استراحت کوچ کردیم سمت خونه ی اقاجون البته این دفه بابا بزرگ خودم برای پختن شله زرد که بابا مصطفی هر سال شهادت امام رضا میپزه .خونه ی اقاجون همه بودن الهام و حنانه هم اومدن .خلاصه که اونجا هم براتون دعا کردم......
تو این چند ماه هر دفه خواستم بیام بهتون سر بزنم نشد.....یکی دو دفه مریض حسابی شدم این اخریا که مریض شدم دیگه جون برام نمونده بود ولی به لطف خدا و دکتر و چندتا امپول مریضیم رو هم پشت سر گذاشتم.
یه ماهی هست که صبحا میرم خونه ی مامانی و شب برمیگردم .اخه مامان مرضی بازم میره سر کار .منم خونه ی مامانی کیف میکنم اخه خیلی دوستش دارم......دیگه بهشون عادت کردم .هر وقت مرضی جون زنگ میزد اول میگفتم مامانی رو اذیت نکردم ولی خبر نداشت که ابم با خاله مریم تو یه جوب نمیره.وقتی شب مرضی جون میاد دنبالم خودمو میزنم به خواب که منو نبره اون موقع میاد بالا سرم هی خواهش میکنه که بیا بریم خونه .میگه تو نیای شبامن کدوم نی نی رو بغل کنم بخوابم منم دلم براش میسوزه و میرم خونه .شبا به جای اینکه مامان و بابام منو بخوابونن من اونا رو میخوابونم.براشون قصه های مختلف مثل داستان پله تعریف میکنم تا هم من خسته شم هم اونا .....جدیدا خیلی حرف میزنم همه موقع حرف زدنم باید منو نگاه کنن .کافیه یه کم چشم و سرشون تکون بخوره بیا ببین چه غوغایی میکنم....
هفته ی پیش عیدی مامان جون و مامانی رو بردیم و بهشون دادیم و قول گرفتم که 2 برابرشو ازشون بگیرم......(البته شوخی کردم)
ازتون میخوام برای بابا مصطفی دعا کنید 3 .4 ماهی هست که حالش خیلی بد .سرفه های شدید میکنه.نفس کم میاره خیلی دکتر رفته ولی بازم خوب نشده.اخرین بار دکتر بهش گفت که آسم داره و باید خیلی مواظب باشه.خیلی دلم براش میسوزه وقتی سرفه میکنه میگم بابا گلوت درد میکنه؟من برات دعا میکنم که ایشالا خوب بشی ناراحت نباش........
چهار شنبه سوری رو با کلی سر و صدا و ترقه گذروندیم امیدوارم شما هم چهار شنبه سوری خوبی رو پشت سر گذاشته باشید .......
پیشاپیش عید تون هم مبارک سالی پر از موفقیت براتون ارزو میکنم. خیلی خیلی دوسسسسسسستون دارم.....





ممنون از همتون که محبت کردید و سر زدید .بزودی با کلی مطلب میام وبه همه گلاتون سر می زنم.................

نظرات ()